روزها سراسیمه از کنار یکدیگر گذر کرده اند ماه ها شتابان از پس هم نمایان گشته اند و اکنون سال ها گذشته است از روزی که مردان جهان ارا قفل درهای خرمشهر را شکسته اند ، از روزی که دهلاویه با نام چمران شهرتی جهانی یافت
و از روزی که دوکوهه نشان همت را به سینه آویخت اما هنوز هم سرزمین خاک و خاطره و میزبان خیل بیشمار مشتاقانی است که از رهگذر وصال با آن تربت عاشورایی بی قراری می کنند
شهر نشینانی که در دیارشان ارامش وجهی تعریف نشده دارد و قرار کلید وازه ای گمشده با مفهومی گنگ و نا آشنا است جماعتی که حتی به لحظه ای خرازی را درک نکرده اند بصیر را ندیده اند و صدای زین الدین را از ان سوی بیسم ها نشنیده اند
اما قصه ی رشادت هایشان را از برند و امده اند تا حبل المتین ارادتشان را به لحظه های سبز .... خاطرات ....شهدا ....گره بزنند
لعابهای دروغین شهر را در زلال معنویت جبهه ها شستشو دهند و مهر دل را از هر آنچه قید و قیومیت و حاکمیت است رهایی بخشند
ای راهیان زیارتتان قبول ...نشود بار دیگر لعاب های شهر شما را اسیر کند ... همانطور خاکی بمانیم.
